به مناسبت ماه اطلاع‌رسانی سرطان پستان

سرطان یک تله است

{عنوان مطلب}
ویدا شیخی
ویدا شیخی

ویراستار و سردبیر مادرشو

در هیچ‌ یک از جمله‌های این متن و دیگر مطالب مربوط به سرطان که توسط افراد به عنوان احساساتشان نوشته شده، شاید نتوان به خسران واقعی تجربه‌شده دست یافت، چون این چیزى است كه مبتلایان در نهایت و غیرعمد فقط براى خودشان نگه مى‌دارند. اما گریزی از گفتن و شنیدن برای امید به از بین رفتن این بیماری نیست، درست مثل این می‌ماند که هرچه بیشتر از آن حرف بزنی، قدرتش کمتر خواهد شد.

وقتی از جای تاریکی به جایی روشن نگاه می‌کنی خیلی چیزها می‌بینی. چیزهایی که میان نور نخواهی دید، ولی وقتی عکس این اتفاق می‌افتد دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد، فقط وهم است، خیال و ترس! من هم مثل شما نمی‌دانم آخرِ این خیال زمانش چه‌ وقت است، فقط می‌دانم که هرگز این دنیا را پشیمان و ترسیده ترک نمی‌‌کنم، هر اندازه هم که در این کار هیچ فضیلتی نباشد.

هر کس برای برگشتن به آخرین روزهای آرام‌تر زندگی‌ که توی ذهنش به یاد می‌آورد روشی دارد که این روش خیلی هم خودآگاه نیست. یکی با آن می‌جنگد و به دنبال تغییرات بزرگ می‌رود و یکی آن را نادیده می‌گیرد. اما در واقع هر دو نفر در حال دفاع کردن از خودشان هستند، فقط فرقشان در این است که یکی برای دفاع، این واقعه را انکار و دیگری به آن اصرار می‌کند و این وسط چیزی که آدم را خسته و منفعل می‌کند، روراست نبودن با خودش است، پس یا به خودمان حق طبیعی و شفاف ترسیدن بدهیم و از نشان دادنش هم واهمه نداشته باشیم یا واقعاً از آن نترسیم، چون این گاه خود اوست که خواسته‌های واقعی ما را انکار و وانمود می‌کند که بی‌جهت در حال جنگیدن است.

این میان حرف‌های دیگران عزیز ما هم هست که هر کدام به شکلی قصدشان کمک کردن است و هرچند همه‌شان حرف‌هایی است که توی چنین روزهایی نمی‌خواهی بشنوی ولی یکی از چیزهایی که در دوران بیماری‌ات‌‌ یاد می‌گیری این است که گاهی شکلی از دوست داشتن هم می‌تواند این باشد که بگذاری هر کس هر جور دلش می‌خواهد در کنارت باشد.

اما نکتهٔ مهم‌تر این بیماری چیزی بود که از خودش آموختم. من یاد گرفتم که با یادآوری‌اش به خودم ترکش ‌کنم، درست مثل خود او. می‌دانم هرچه بگذرد باز هم و هنوز حس روزهای اول با این بیماری آن‌قدر تازه است که نمی‌شود از آن به گذشته یاد کرد اما سرطان بیشتر شبیه یک تله بود، درست مثل حسرت، مثل وقتی که افسوس چیزی را می‌خوری و این حسرت مثل یک دام تو را توی خودش نگه می‌دارد و نمی‌گذارد پیش بروی. پس حسرت هیچ جای زندگی‌ را نمی‌خورم و حالا تنها دفاع من در برابرش نترسیدن است. نترسیدن شاید برای شکستش کافی نباشد ولی چیزی که او بعد از آن به دست می‌آورد دیگر همان چیزی نیست که از ابتدا دنبالش بود؛ چیزی که او پس از این خواهد داشت شاید کسی باشد که دیگر هراسی ندارد و این چیزی نیست که او را مثل قبل راضی کند. پس ترکش می‌کنم ولی رهایش نمی‌کنم و این قدرت متضاد ترک کردن ولی رها نکردن را تنها خود بازمانده دارد.

حالا من توی تاریكی ایستاده‌ام و می‌دانم كه می‌شود توی تاریكی ایستاد و جاهای قشنگی را دید و باید آن‌قدر باهوش باشم كه بدانم این زندگی بیشتر یک فرصت بی‌تکرار است تا اتفاقی غم‌انگیز...

بیشتر بدانید:

توجه: محتوای مطالب موجود در «بلاگ»، بر اساس نظرات و دانش پدیدآورندهٔ هر مطلب تهیه شده است و لزوماً نظر تیم علمی «مادرشو» را منعکس نمی‌کند. برای اطلاعات بیشتر شرایط استفاده را مطالعه فرمایید.